ریخته سرخ غروب
جابهجا بر سر سنگ
کوه خاموش است
میخروشد رود
مانده در دامن دشت
خرمنی رنگ کبود
سایه آمیخته با سایه
سنگ با سنگ گرفته پیوند
روز فرسوده به ره میگذرد
جلوهگر آمده در چشمانش
نقش اندوه پی یک لبخند
جغد بر کنگرهها میخواند
لاشخورها سنگین
از هوا تکتک آیند فرود
لاشهای مانده به دشت
کنده منقار ز جا چشمانش
زیر پیشانی او
مانده دو گود کبود
تیرگی میآید
دشت میگیرد آرام
قصهی رنگی روز
میرود رو به تمام.
شاخهها پژمرده است
سنگها افسرده است
رود مینالد
جغد میخواند.
غم بیامیخته با رنگ غروب
میتراود ز لبم قصهی سرد
دلم افسرده در این تنگ غروب.
پنجشنبه 27 تیرماه سال 1392 ساعت 10:50